تبليغاتX
کاغذی واسه تنهاییم

کاغذی واسه تنهاییم

عاشقانه

اگر دریا تو باشی...  قایق شدن بد نیست....

 

در این غزل به تو نزدیکتر شدن بد نیست.......

 

تو بهاری و همه جا چشم انتظار تواند.......

 

به عشق آمدنت پژمرده شده بد نیست......

 

پرنده ها مرا آموختند عشقت کجاست!......

 

به پای هر قدمت هم دویدن بد نیست.......

 

غنچه ها آمدنت را جوانه زدند..........

 

برای روییدنت باغچه شدن بد نیست........

 

همینکه عشق مقابل تویی این غزل زیباست......

 

شبی بسان کیوان دیوانه شدن بد نیست.........

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:52 توسط کیوان| |

 

 آن دم که پاسی از شب گذشته بود  هر چه این ور و آنور میشدم  خواب بر چشمانم نمی آمد آرام و آهسته به پشتی اتاقم تکیه میزنم و در شکوه شب پر ستاره با کمک موزیک رویاهایم از کلود میشل.. شعر دیگری میسرایم شعر دیگری برای قلب مردادیم تا امشب نیز آرام گیرد. و آنگاه به عشق طلوعی دیگر چشم بر هم می نهم.....!

 

این کیوانه....

این کیوانه مرد فردا....

این کیوانه رنگ رویا....

این کیوانه زشت و زیبا....

این کیوانه قد دنیا......

این کیوانه مثل دریا....

این کیوانه توی دلها....

این کیوانه دور غمها....

این کیوانه سبز گلها....

این کیوان شور شبها....

این کیوان شعر قلبا.....

این کیوانه!!!!!!!!!!!

 

۵ شهریور اولین سالروز عمو شدنمه... دانیال عمو خیلی دوست دارم!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:51 توسط کیوان| |

 

بخند تا غنچه ها خندان شوند.....

بجوش تا چشمه ها جوشان شوند....

بتاب تا لحضه ها تابان شوند....

ببار تا قطره ها باران شوند....

بخوان تا غصه ها حرمان شوند....

بگو تا قصه ها پایان شوند....

ببین تا سبزه ها رویان شوند....

 بمان! تا عاشقا کیوان شوند....

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:7 توسط کیوان| |

 

آره کیوان بازهم ۱ سال بزرگتر شدی... یادته؟ انگار همین دیروز بود وقتی داشتی برای ۲۲ سالگیت مینوشتی؟!!!

کیوان تو ۲روز دیگه پا به دنیا میگزاری... دوست داری بگی تو این ۲۳ سال چی یاد گرفتی؟

ـ تو یاد گرفتی که صبور باشی..

ـ تو یاد گرفتی که خدمت به مردم بهترین کاره..

ـ تو یاد گرفتی که پس روزهای ابری یه روز آفتاب در میاد..

ـ تو یاد گرفتی قدر خون و ناموس و کشورتو بدونی..

ـ تو یاد گرفتی هیچگاه تنها نیستی یکی اون بالاها همیشه کنارته..

ـ تو یاد گرفتی حتی اگه سخته به زندگی سبز نگاه کنی..

راستی کیوان... میدونی امسال دقیقا ۴ امین ساله پدر و مادر واسه تولدت تهران پیشت نیستن... میدونم این شبا دوس داری چراغهای اتاقتو ببندی و ۱ شمع روشن کنی و با خدات همون خدایی که دنیارو به تو هدیه کرد درد دل کنی...

کیوان دیدی دیروز وقتی داشتی بعد از ۱ سال از اتوبوش دوران دانشگات پیاده میشدی و قتی راننده تو رو دید  و تو  به اسم کوچیکش صداش زدی چقدر ماشالله ماشالله گفتنش در  پس اون لبخند پر خاطرش  به دلت نشست؟ زندگی ما آدما همینه بزرگ و بزرگتر میشیم... ولی خوبه از خودمون خاطرات شیرین به جا بگذاریم... این بهترین شکفتن ما آدماس!!!

 

 راستی کیوان میدونی تو دیگه چی یاد گرفتی؟!!!  یاد گرفتی حکایت زندگی من مثل این تصویره .. تو لابلای دشتی هستی پر از گل وسبزی که لابلاش سنگهای بعضا سخت روزگار قرار داره... پس بستگی داره چطور نگاش کنی... بستگی داره بخوای به سنگاش نگاه کنی تا سر جات بمونی و  هر کی خواست به تو لقد بزنه... یا به گلها و سبزی هاش و اندیشه ی رویاندن غنچه ی عشق برای دیگران تفکر کنی؟؟؟         خدایا شکرت ممنون... ممنون از فرصتی که بهم دادی...   دوست دارم..

 

 

پی نوشت: شنبه وقتی که دارم میام خونه و  از شیرینی فروشی تو راهم رد میشم حتما لبخند میزنم!!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:10 توسط کیوان| |

باراللها دستی میخواهم... دستی تا با آن پر کنم مشت کودکان آواره ی کوچه و بیابان را... دستی که با آن نوازش کنم کودکان سرطانی و دیابتی هم زبانم را... دستی که  زبر است از خشت های آجری که با زحمت برای سر پناهشان ساخته ام... دستی که جز بر سرسجاده ی نمازم به سوی هیچ کسی دراز نشود...

بار اللها پایی میخواهم... پایی که هیچ جز ۱ کفش کتانی به پای ندارد تا من نیز همچون کشاورز آفتاب سوخته ای که عرق ریزان میرویاند سبزی را بر دشت بیکران بی ثمری... پایی که میرود به دنبال انسانیت و مردانگی...

بار اللها چشمی میخواهم ... چشمی که با آن تنهای تنها زیباییهای تو را ببینم .. نه ذره ای از زیباییهای گذران این دنیای رنگ و رنگ بازیرا... چشمی که با آن رنج مردم سخت کوشی را ببینم که مثل کوه روبروی سختیها می ایستند و دست نیاز به هیچ کس و ناکس دراز نمیکنند...

باراللها گوشی میخواهم... گوشی که با آن با تمام وجود گوش کنم صدای هم وطنان خویش را.. همانهایی که با چشم گریان بر سر سجاده ی نمازشان شبانگاه تسبیح بر دست تو را صدا میزنند و لقمه ی نانی طلب میکنند...

بار اللها قلبی میخواهم.. قلبی که برای تو و مردمم میتپد.. برای همه ی انسایی که با دستان خویش به دنیا هدیه کردی... قلبی که همچون الماس های کف دریا صاف و صیقلی باشد برای خود و مردمم... قلبی که آنقدر زیبا بنوازد سرود عشق را که ندایش بر فراز تمام دشتهای انسانیت به گوش رسد و بر خیزاند جوانمردی را..

باراللها... کیوانت دلگیرست از نامردمی ها... دلگیرست از بی رحمیها... او از تو خوابی میخواهد بسان اصحاب کهفت.. تا وقتی چشم بگشاید.. دنیا پر از انسانیت و برابری باشد... وآنوقت بگوید باراللها اکنون آرامم..

آری آرام آرام...

 

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:4 توسط کیوان| |

 

قسم به قطره های بارون که از آروم از صورتم میچکند

قسم به گلهای خیس زیر بارون

قسم  به تشکر سبزه های زیر بارون

قسم به دستان رو به آسمون باغبون زیر بارون 

قسم به اولین جمله ی دوست دارم زیربارون

قسم به اولین چتر بسته ی زیر بارون

قسم به پروانه هایی که پس از بارون بر شانها یم بوسه میزنند

قسم به اولین غنچه ی شکفته ی پس از بارون

قسم به  رنگین کمون پس ازبارون

تو برای کیوان از تمام قطره های باران عشق نیز زیباتری.....

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:43 توسط کیوان| |

 

بوته ها را چیده اند...

آری دگر باری ندارند!

برکه ها را خشکیده اند...

آری دگر آبی ندارند!

خانه ها را روبیده اند...

آری دگر گرمی ندارند!

عاشقی را دزدیده اند...

آری دگر حسی ندارند!

سبزینگی را کشته اند...

آری دگر نایی ندارند!

انسانیت آخر کجاست؟ .. ای هم وطن چیزی بگو؟

کیوان نداند این جواب!! ایران من.. ایران بی همتای من

آخر کجاست؟؟                                                                                  سبز باشید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:51 توسط کیوان| |

منم کیوان..

همون.. پسرک خندان

همون.. همنشین تهران

همون.. همرنگ باران

منم کیوان..

همون.. عاشق ایران

همون.. غنچه ی دوران

همون.. رویای پنهان

همون.. خورشید تابان

همون.. بوسه ی پایان

منم کیوان...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:2 توسط کیوان| |

 

نام: سبز سید +  کیوان............

ماه تولد: رنگ برج اسد (مرداد)

شهرت: رنگامیزی واژه های عشق (نوشته های عاشقانه)

رشته ی دانشگاهی: اندیشه برای ساختن رنگ ایران (مهندسی عمران)

پوست: رنگ رقص گندمزار در نسیم (گندمگون)

چشم: رنگ سکوت شب پر ستاره (تیره)

قلب: رنگ شقایقهای دشت عشق (سرخ)

خانواده: رنگ گلهای بهاری (رنگارنگ)

وظیفه: هدیه کردن رنگ خنده به دیگران.. هدیه کردن رنگ همدردی به دیگران..

هدیه کردن رنگ وفاداری به دیگران.. (داشتن رنگ انسانیت)

آرزو: دیدن رنگ واقعی عشق (احساس جاودانگی عشق)

آرامش: دیدن رنگ نسیم دریا.. دیدن رنگ طلوع خورشید.. دیدن رنگ چشمک ستاره..

دیدن رنگ پاکی دنیا.. دیدن رنگ لبخند خدا (تماشای رنگامیزی نقاش آسمان)

وبلاگ: بهترین رنگ از میون رنگای رنگین کمون (صورتی....)!!!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:41 توسط کیوان| |

 

غنچه ها شکفتنو با خنده هات یاد میگیرن..

                              بوسه ها برای مادر همیشه جون میگیرن...

قطره ها باریدنو با نغمه هات یاد میگیرن...

                             بوسه ها برای مادر همیشه جون میگیرن...

سبزه ها روییدنو با شادیات یاد میگیرن....

                             بوسه ها برای مادر همیشه جون میگیرن...

بچه ها زندگی رو با قصه هات یاد میگیرن..

                             بوسه ها برای مادر همیشه جون میگیرن...

جلوه ها قشنگی رو با رویاهات یاد میگیرن..

                            بوسه ها برای مادر همیشه جون میگیرن...

لحضه ها سنگینی رو با غصه هات یاد میگیرن..

                            بوسه ها برای مادر همیشه جون میگیرن...

بنده ها صبوری رو با رفتارات یاد میگیرن...

                            بوسه ها برای مادر همیشه جون میگیرن...

                                       ( تقدیم به مادرم و همه مادرا دنیا..)۰

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:37 توسط کیوان| |

Design By : Night Melody


آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

a.
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
1
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس